حرف

سکوت می کنم...

بگذار حرف های دلم ...

آنقدر همدیگر را بزنند...

 تا بمیرند…!!!



غبـــار آلــــود


ایـــن روزهـــا هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت؛
گـــرگ را از ســـگ نمــی تـــوان تشخیـــص داد !
هنگـــامـــی گـــرگ را می شنـــاسیـــم؛
کـــه دریـــده شـــده ایــــم

فـریـاد

گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد
هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . .
.

ابـــــهام


آدم هـــای کنــــارم مثل جُــــمعه می‌ مــــــانند
معلــــــــوم نمی‌کند “فــــــرد” هستــــند یا ” زوج” …
پُــــر از ابـــــهامند…

یک دختر

من" یک دختر اما "خودم" هستم!!

صبور و عجول! سنگین، مغرور با پیچیدگی ساده!

فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست...
...
و برای آنان که چهره های رنگ شده را می پرستند نه سیرت آدمی...

هیج ندارم...!!

حوالی من برایشان توقف ممنوع است...

ولی برای کسانی که لایق باشند بی آنکه بخواهند جـــآن هم می

دهم...

سکوت

آنقدر فریاد هایم را سکوت کرده ام..!

که اگر به چشمانم بنگری ،

کر میشوی...

تــلـــف

گــاهــے عـــمـــر تــلـف مــے شــود ؛

بــﮧ پــاے یـــڪـ اפـــســاس . . .

گـــاهــے اפـــســاس تــلـــف مــے شـــود ؛
...
بـــﮧ پــاےعـــمـــر (!)

و چــﮧ عـــذابــے مــے ڪــشــد ،

ڪــســے ڪــﮧ هــم عـــمـــرش تــلــف شــده ؛

هـم اפـــســاســـش ....

:'(

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ...
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ...
ﺩﻟﻢ
ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﻤﯿﺮﻡ ...

ﺯﻣﺴﺘﻮﻧ ...

ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ...
ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ .…
ﻟﺤﻦ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺯﻣﺴﺘﻮﻧﯿــﻪ
… !!
!

مرد

برای خودم مردی شده ام . . .
این روزها درسکوت سرسخت . . .
بی صدا گریه میکنم . . .
ولی !!!
دنیا مواظبم باش . . .
قلبم هنوز زنانه میزند!

...

گآهے...
هـَنوز گآهے ...
مـَرا به جـآטּ ِ تـُ قـَسمـ مے دهـند ؛

نـگـآه کـن؛

هَـمـــه مے دانـند کـِ برایمـ هَـمیشـگے تـریــنے !

نامه خدا به همه انسانها...

امروزصبح که از خواب بیدار شدی،
... نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی،
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضرشوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی،
یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،
بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی ودر عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی
متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی
شایدچون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوزخیلی کارها برای انجام دادن داری،
بعد از انجام دادن چند کار،
تلویزیون را روشن کردی،
نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهندو تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی،
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری،
باز هم صبورانه انتظارترا کشیدم و تو درحالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب،
فکر می کنم خیلی خسته بودی،
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،
به رختخواب رفتی وفوراً به خواب رفتی،
نمی دانم که چرا به من شب یه خیر نگفتی،
اما اشکالی ندارد،آ
خب مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی،
صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود،
را عاشقانه لمس کردم،
چقدر مشتاقم که به تو بگویم
چطور می توانی زندگی زیباترو مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام،
من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را می کنی،
حتی دلم می خواهدبه تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،
من آنقدردوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،
منتظر یک سرتکان دادن، یک دعا،
یک فکر یاگوشهای از قلبت که بسوی من آید،
خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی،
خوب،
من باز هم سراسر پر ازعشق منتظرت خواهم بود،
به امید آنکه شاید فرداکمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟
اگر نه،
عیبی ندارد،
من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم،
من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم،
روز خوبی داشته باشی...

ساده می نویسم...

می گویند : ساده می نویسی … از من می خواهند به نوشته هایم شاخ و برگ دهم …
آنها گناهی ندارند ، نمی دانند که دیگر کار ما از شاخ و برگ گذشته است !
مهم ریشه بود که تیشه خورد …

گيرم که باخته ام !!!

گيرم که باخته ام !!!
اما کسي جرات ندارد به من دست بزند يا از صفحه بازي بيرونم بيندازد، شوخي نيست من شاه شطرنجم !!!
تخريب مي کنم آنچه را که نمي توانم باب ميلم بسازم...
آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم... ...
لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ، من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني ...
لبخند مي زنم و او فکر ميکند بازي را برده ، هرگز نمي فهمد با هر کسي رقابت نمي کنم...
زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد !
زانو نمي زنم، حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند !

برف بود و برف…

سوز می آمد…سردم شد…!

برف بود و برف…

بافتم و بافتم…

تارهای “رویا” را به جان پودهای “کمبود”…

کم داشتمت…!

بافتم… رج به رج…

“خیالت” را…

بر تن عریان “تنهاییم”…

و…انگار بودی…!

گرم که نه…

آب شدم… از شرم حضورت…